دلم گرفت
خود را شبى در آينه ديدم دلم گرفت
از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اينكه بال و پرى داشتم ولى
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اينكه با تمام پس انداز عمر خود
حتى ستاره اى نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح آينه برف مى نشست
دستى بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكى كه در آن سوى برف بود
رفتم ولى به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشى ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اى نكشيدم دلم گرفت
شاعر در كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبى در آينه ديدم دلم گرفت

هرگز نشد بياي پيشم ، بگيري دستاي منو
بدوني من عاشقتم ، گوش کني حرفاي منو
تو بي وفا بودي ولي، اوون که برات مي مرد منم
تا زنده ام دوست دارم، اين کلام آخرم
من که نتونستم تو رو يک لحظه تنها بذارم
توو سردي خاطره هام بگم که دوست ندارم
دلم مي خواد همين يک بار، اشکامو پنهون نکنم
باور کني تورو مي خوام ، غربت و زندوني کنم
بيام به شهر خاطرات ، غرق بشم تووي نگات
ديوونه وار فدات بشم ، بميرم من واسه چشات
اما هنوز فاصلمون دور و دست من جداست
ترانه ي سکوت من ،توو بغض آخرم رهاست
کاشکي مي شد فقط يک بار، بياي بگي دوست دارم
توو چشم من نگاه کني بگي که عاشقت منم