من محکوم ِ شکنجه ئي مضاعف ام:
اين چنين زيستن،
و اين چنين
در ميان ِ شما زيستن
با شما زيستن
که ديري دوستار ِتان بوده ام.

من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گُل ِ خورشيد را اما
هرگز ندانستم
که ظلمت گردان ِ شب
چه گونه تواند شد!

ديدم آنان را بي شماران
که دل از همه سودائي عُريان کرده بودند
تا ...
انسانيت را از آن
عَلَمي کنند ــ
و در پس ِ آن
به هر آنچه انساني ست
تُف مي کردند!
ديدم آنان را بي شماران،
و انگيزه هاي ِ عداوت ِشان چندان ابلهانه بود
که مُرده گان ِ عرصه ي ِ جنگ را
از خنده
بي تاب مي کرد;
و رسم و راه ِ کينه جوئي ِشان چندان دور از مردي و مردمي بود
که لعنت ِ ابليس را
بر مي انگيخت...

اي کلاديوس ها!
من برادر ِ اوفلياي ِ بي دست وپاي ام;
و امواج ِ پهنابي که او را به ابديت مي بُرد
مرا به سرزمين ِ شما افکنده است.
دربه درتر از باد زيستم
در سرزميني که گياهي در آن نمي رويد.
اي تيزخرامان!
لنگي ي ِ پاي ِ من
از ناهمواري ي ِ راه ِ شما بود.
برويم اي يار، اي يگانه ي ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردي بود
که ايشان اند!
اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات به چرک اندرنشسته اند.
و چنين است
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کين ات استوارتر مي بندند.
برويم اي يار، اي يگانه ي ِ من!
برويم و، دريغا! به همپائي ي ِ اين نوميدي ِ خوف انگيز
به هم پائي ي ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر مي شويم
حقيقت ِ ايشان را آشکاره تر
در مي يابيم!