يک عاشقانه ي آرام 1

عسل، گل به گونه انداخته، مي آيد کنار مردش مي نشيند، سربر شانه ي مردش مي نهد و خجلت زده و آذري مي گويد: گوش از اين آهنگ برمي داري؟
- اگر تو بخواهي، البته که بر مي دارم.
- و به حرف هايم گوش مي دهي
- هيچ آهنگي را بيشتر از آن دوست ندارم
- پس فرصت بده بگويم تا تمام شود؛ آنوقت جواب بده!
- اگر نخواهي که جواب بدهم، آنوقت هم نخواهم داد.
- مي خواهم ؛ اما حال بشنو گيله مرد! من دفتري دارم که تمام شعر گونه هايي که برايم گفته يي، و حتي واژه ها و جمله هاي مهرمندانه ات را در آن نوشته ام و مي نويسم. شاعر بزرگي نيستي. نيما شاملو، سهراب و احمد رضا احمدي نيستي؛ اما در کلامت، شور يک عاشق شمالي هست – بود. حال، مدتهاست که در اين دفتر، يک واژه عاشقانه هم ننوشته ا م؛ چرا که نگفته اي تا بنويسم. به زبان تو، آياآن قدح لبريز از شراب کلام شاعرانه ي عاشقانه که مي گفتي تا آخرين طلوع و آخرين غروب،لبريز لبريز خواهد ماند، حالي، شب در آغاز، خالي خالي شده است ؟ زماني اگر شاعر بزرگي نبودي – که نيستي – لااقل برايم ترانه هاي دلنشين گيلکي مي خواندي. ديگر، مدتهاست، که آن را هم نمي خواني. نه؟ چرا؟
سکوت...
- ..... مدتها،مدتها در اين باره انديشيده ام، عسل تا به اينجا رسيده ام که نا دلخواه ترين نقطه ممکن است:
از شباهت بيزارم عسل! شباهت ميان اين آواز و آن آواز، اين کلام عاشقانه و آن کلام، اين نگاه و آن نگاه، ديروز و امروز. از شباهت، به تکرار مي رسيم؛ از تکرار، به عادت؛ از عادت به بيهودگي؛ از بيهودگي به خستگي و نفرت.
چگونه پاسخي بيابم که به دلت بنشيند، حال آنکه خود، هنوز، به چنين پاسخي نرسيده ام؟ اما عيب، شايد از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطيان قند پارسي نديده ي شکر شکن شده. واي بر آن روزي که چيزي – حتي عشق – عادت مان شود. عادت، همه چيز را ويران مي کند – از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه ي جوشان را. مشکل من اين است – که مدتهاست مي بينم که از عشق، بسيار بيش از آن مقدار ناچيزي که به راستي، در جهان مهر از يابرده ي مانده است، سخن مي گويند، و بيشتر آنها مي گويند که اصلا اهل ولايت عشق نيستند .
عاشق، کم است، سخن عاشقانه، فراوان.
محبوبي در کار نيست اما مطربان ولگرد، به آساني،از خوب ترين محبوبان خويش، و غيبت ايشان، فرياد کشان و مويه کنان سخن مي گويند.
عسل بانوي من! روزگارست- چه بد!- که ديگر کلام عاشقانه دليل عشق نيست، و آواز عاشقانه خواندن، دليل عاشق بودن.
خلوص حاليا قصه يي است فرسوده؛ و عشق را تنها - شايد – طبيباني هرزه در دکان هايشان، به شنيع ترين شکل ممکن، تجربه کنند.
منو تو عسل، زماني به کشف عشق رسيده ييم که کودکان بيخيال بازيگوش هم، سرودهاي عاشقانه را، ياد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند – باچشماني مملو از صداقت صوري عشق. آنها حتي غم عشق را هم عيناً تقليد مي کنند.
عزيز من!غم عشق را، باور نمي کني؟
در روز گار ما، کساني را مي بيني مغموم، پريشان، زلف آ شفته، خوي کرده، بي کاره، سر در گريبان، باچشمان خمار، عين عين عشاق قديمي قصه ها – بي آنکه عطر عشق را، يک بار، از دور هم استشمام کرده باشند.
عسل! نامه هاي عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول ترين بازي هاي مبتذل عصر ما شده است؛ چرا مه عشق را محک نمي توان زد، و هيچ معياري در کار نيست.
عشق آنگاه که به واژه تبديل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشک، و به شعر، و در بسته هاي کاملا متشابه به مشتريان عرضه شد، در هر بازار غير مسقفي هم مي توان آن را خريد و به معشوق، هديه کرد، و همين عشق را تحقير کرده است.
عزيز من! توليد انبوه، راه را، مدتهاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است.
خوفناک است عسل! اما حتي به قلب هم آموخته اند که به تپيدن هاي عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است عسل!
همه چيز بدل: نگاه ....نگاه...... من خجلم که به چشمانت که عاشق و درمانده ي آنها هستم نگاه کنم؛ چرا که چندي پيش در کوه پسر بچه اي راديدم که نگاهي بسيار عاشق تر از نگاه من داشت، و به دختري باهمان نگاه، مي نگريست و از عشق بي پايان خويش به او، زيبا و با زمزمه سخن مي گفت،چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت: عليرقم جميع دشواري ها، من، زيستن باتو و تماما مشتقاتش را مي پذيرم. پس چرا به جاي عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن، زندگي مشترک عاشقانه يي را آغاز نکنيم؟
و پسرک چنان گريخت که گويي از جهنم مسلم مي گريزد.
باز مي گويم عسل: ديگر سخن گفتن عاشقانه دليل عشق نيست، آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن. در روزگاري که خوب ترين و لطيف ترين آهنگ هاي عاشقانه را، کساني، کاملا حرفه يي و عاشقانه مي نوازند و به تکرار هم مي نوازند، اما قلب هايشان، تهي از هر شکلي از عشق است، من وامانده ام که زنبورهايت را چگونه خبر کنم ...
عشق به ديگري اختياري نيست ، حادثه است عشق به وطن ضرورتست نه حادثه و اما عشق به خدا ، ترکيبي است از ضرورت و حادثه
از کتاب يک عاشقانه آرام تاليف نادر ابراهيمي