
زیر پایم
زمین از سُمضربۀ اسبان میلرزد .
چهار نعل میگذرند اسبان.
وحشی، گسیخته افسار؛
وحشتزده به پیش میگریزند.
در یالهاشان گره میخورد
آرزوهایم.
دوشادوششان میگریزد
خواستهایم.
هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندكی غبطه.
در افق ،
نقطههای سیاه كوچكی میرقصند
و زمینی كه بر آن ایستادهام
دیگر باره آرام یافته است.
پنداری رویایی بود آن همه.
رویای آزادی، یا، احساس حبس و بند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۱۰ ب.ظ توسط سارا
|