خفقان

مشت می کوبم بر در
پنچه می سایم بر پنچره ها
من دچار خفقانم
خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند
فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۸۵ ساعت ۷:۲۵ ب.ظ توسط سارا
|