دل سوخته
دل سوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم
ای عشق
حتی زهرت به کام است
دل سوخت
تن سوخت
ماندم من و با من
یک عمر که میبازم و یک بار ندانم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم ابر مصیبت
من زنده از این جرمم و منصف به مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم
با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او بر سر جانم
باید که ببازم
با درد بسازم........................
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ توسط سارا
|