دل سوخته تر از همه ی سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا

عشق است قمار من و بازیگر آنم

با آنکه همه باخته در بازی عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای عشق

حتی زهرت به کام است

دل سوخت

تن سوخت

ماندم من و با من

یک عمر که میبازم و یک بار ندانم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم ابر مصیبت

من زنده از این جرمم و منصف به مجازات

مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت

باید که ببازم

با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

من در به در عشقم و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

او کهنه حریف من و من کهنه حریفش

سرگرم قماریم من و او بر سر جانم

باید که ببازم

با درد بسازم........................