عاشقی را روزگاريست که از ياد برده اند
عشق تنها در گوشه ای از خاطره ها محبوس است
احساس را چه می شود

گونه ها تشنه باران ديده اند
سينه ها ديگر بوی عشق نمی دهد
دل مرده است
احساس را چه می شود

بوسه بر جام می را ديگر که ياد دارد
حرف دل را خريدار کيست
احساس را چه می شود

مجنون از ياد رفته است
ليلی کجاست
ديگر حتی چاهی صدای بيژن را نمی شنود
احساس را چه می شود

دوستت دارم واژه غريبی شده است
دل داده ای نيست
دل سوخته بی معنی شده است
زندگی را بی عشق چگونه می توان
احساس را چه می شود