اتاق تنهایی من غار كوچكی ست

 كه پنجره ی آن تا انتهای بهشت باز مي شود

چشمه ای از نور ايمان در عمق وجودش جريان دارد

و من  در كنار اين چشمه و پنجره  ‌آواز مي خوانم

 من با آب چشمه وضو می گيرم

و در انتهای غار نماز عشق ميخوانم

و در تمام درونم باوريست از مهربانی تو و بزرگی تو

كه هر روز انگشتان خسته ی مرا كه به سوی تو بلند می شود محكمتر می كشد

تا حتی بادهای سرگردان هم نتواند

اميد را در لابه لای واژه های مبهم انگشتانم دور كنند