
اتاق تنهایی من غار كوچكی ست
كه پنجره ی آن تا انتهای بهشت باز مي شود
چشمه ای از نور ايمان در عمق وجودش جريان دارد
و من در كنار اين چشمه و پنجره آواز مي خوانم
من با آب چشمه وضو می گيرم
و در انتهای غار نماز عشق ميخوانم
و در تمام درونم باوريست از مهربانی تو و بزرگی تو
كه هر روز انگشتان خسته ی مرا كه به سوی تو بلند می شود محكمتر می كشد
تا حتی بادهای سرگردان هم نتواند
اميد را در لابه لای واژه های مبهم انگشتانم دور كنند
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۵ ساعت ۲:۶ ب.ظ توسط سارا
|