
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه ي مردم شدم
...
اي سكوت اي مادر فرياد ها
جان سازم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
...
برگ و بارم در هواي تو شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
من نديدم خوش تر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
...
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري دست من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من ...
...
فريدون مشيری
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۵ ساعت ۱:۴۹ ب.ظ توسط سارا
|