وقتی در اخرین دادگاه زندگیدادگای که شاکیانش اشکهایم و قاضی ان سرنوشت بو به جرم

 تنهایی محکوم شدم.نه از وکیلم که اوای حزین قلبم بود کاری بر امد نه از شاهدانم که در و

دیوار هی غم گرفته ی اتاقم بودند و قلب سفید دفتری که هر روز به خاطر خود خواهی من

عمرش را صفحه به صفحه از دست می داد .پس جزایم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و

 به  پیشانیم مهر کردند که:این اسیر سرنوشت است و هیچ بخششی شامل حالش نمی

شود.به غم ها بگویید هر روز به مهمانیه لحظاتش بروند و رد پای تلخ سنمشان را بر سر و

رویش   بنشانند. و من از همان روز که تنگترین سلول انفرادی نامریی ذهنم نفس می کشم.ایا

هیچ     قانونی نیست که سکوت ازار دهنده ی سرد و بی روح را بشکند؟؟؟