دادگاه زندگی
وقتی در اخرین دادگاه زندگیدادگای که شاکیانش اشکهایم و قاضی ان سرنوشت بو به جرم
تنهایی محکوم شدم.نه از وکیلم که اوای حزین قلبم بود کاری بر امد نه از شاهدانم که در و
دیوار هی غم گرفته ی اتاقم بودند و قلب سفید دفتری که هر روز به خاطر خود خواهی من
عمرش را صفحه به صفحه از دست می داد .پس جزایم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و
به پیشانیم مهر کردند که:این اسیر سرنوشت است و هیچ بخششی شامل حالش نمی
شود.به غم ها بگویید هر روز به مهمانیه لحظاتش بروند و رد پای تلخ سنمشان را بر سر و
رویش بنشانند. و من از همان روز که تنگترین سلول انفرادی نامریی ذهنم نفس می کشم.ایا
هیچ قانونی نیست که سکوت ازار دهنده ی سرد و بی روح را بشکند؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۵ ساعت ۶:۲۸ ب.ظ توسط سارا
|