(تو به من خنديدي .....و نمي‌دانستي ......من به چه دلهره از باغچه

همسايه .......سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد ........سيب را دست تو ديد.......غضب‌آلوده به من

كرد نگاه .......

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك ......و تو رفتي و هنوز .....سالها

 هست .....كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان .....ميدهد آزارم .....و من انديشه كنان .....غرق

اين پندارم .....كه چرا ....

خانه كوچك ما سيب نداشت ) ...

در شبان غم تنهائي خويش .....عابد چشم سخنگوي توام .....من در اين

تاريكي .....من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام .....گيسوان تو پريشان‌تر از انديشه من .....گيسوان

 تو شب بي پايان.....جنگل عطر آلود

شكن گيسوي تو ......موج درياي خيال.....كاش با زورق انديشه شبي ....از

شط گيسوي مواج تو من ....

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي‌كردم

كاش بر اين شط مواج سياه ....همه عمر سفر مي‌كردم....من هنوز از اث

ر عطر نفسهاي تو سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه من....گرم رقصي موزون .....كاشكي پنجه من .....در

شب گيسوي پرپيچ تو ...

راهي مي‌جست

چشم من چشمه زاينده اشك....گونه ام بستر رود ....كاشكي همچو حبابي بر آب ....

در نگاه تو رها ميشدم از بود و نبود .....شب تهي از مهتاب ......شب تهي از

اختر .....ابر خاكستري بي باران

پوشانده آسمان را يكسر......ابر خاكستري بي باران دلگير است .

و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت ......افسوس.....سخت دلگير تر است ....

شوق باز آمدن سوي توام هست اما .....تلخي سرد كدورت در تو .....پاي

پوينده راهم بسته ....

ابر خاكستري بي باران .....راه بر مرغ نگاهم بسته .....واي باران

باران .....شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما .....چه كسي نقش تو را خواهد شست ...