کاش یک تکه سنگ بودم


یک تکه چوب


 مشتی خاک


 کاش یک سپور بودم


 
یک نانوا


 
یک خیاط


 دست فروش


  دوره گرد


پزشک


وزیر


 یک واکسی کنار خیابان 


کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت

 
کاش دلم از سنگ بود


کاش اصلا دل نداشتم


 کاش اصلا نبودم 


 کاش نبودی


کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد

 
آخ مهتاب


 
کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم


 یا یک مشت خاک باغچه ات


کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی


کاش چادرت بودم


نه


 
کاش دست هایت بودم


کاش چشم هایت بودم


 کاش دلت بودم


 نه 


کاش ریه هایت بودم تا نفسهایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری


 
کاش من تو بودم


 کاش تو من بودی


کاش ما یکی بودیم


یک نفر دوتایی



قسمتی از کتاب: روی ماه خداوند راببوس / مصطفی مستور