|
||||||||||
|
|
بخواب هلیا نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 توسط سارا | ![]() بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار
خانۀ تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ های رویای عابری را که
از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کند. شب از من خالی ست هلیا. عابر در
جستجوی پارههای یک رویا ذهن فرسودهاش را می کاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند
نشست، و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا صبح بیدار می نشینند ستایشگران
بیداری نیستند. رهگذر، پاره های تصورش را نمی یابد و به خود می گوید که به همه چیز
می شود اندیشید، و سگ ها را نفرین می کند. نفرین، پیام آور درماندگی است و دشنام
برای او برادری است حقیر هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت. تو بیدار
می نشینی تا انتظار، پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین
بیامیزد؛ زیرا که نفرین، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست. شب های اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست. دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف های کوچه و
بازار، برای بوییدن کودکانۀ گل ها هلیا، برای خندیدن، زمانی است بی حصار و گریزا آیا هنوز میانگاری که من از پای پنجرهات خواهم
گذشت؟
هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که
غریب نیست شاید دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان
به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند.
"شما" را به "تو"، "تو" را به هیچ بدل می کنند.
آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می
نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسندۀ نجات بخش هستند. آنچه بخوای برای تو می
آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ،
چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می کنند در میان حلقۀ گذشت
هایشان. جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولّدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان
خواهند نوشت. زمانی فداکاری ها و اندرزهایشان چون زرورقی افسانه یی، ضربه های تند
توفان را تحمّل می کنند؛ آن توفان که تو را در میان گرفته است. آنها به مرگ و
روزنامه ها می اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی
می چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من باید ایشان را در آن لحظۀ دردناک بازشناسی. باید که
وجودت در میان تودۀ موّاج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان
تو باغ بی پایان"هرگز از یاد نخواهم برد" بروید. آنگاه دستی تو را از
فنا باز خواهد خرید؛ دستی که فریاد میکشد: من! من! من! من! و نگاهی که تکرار میکند:
من امّا من از دیگران بیزارم هلیا. در آن طلا که محک
طلب کند شک است. شک چیزی به جای نمی گذارد. شک، چیزی به جای نمی گذارد.مهر، متاعی
نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربۀ یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد نه هلیا... این تقدیر نبود؛ این یک انجماد ارادی
بود. این تلخ ترین پوزخند اطاعت بود. ما خوب می دانستیم که قصرها منزلگاه شبکوران
است و من آگاه بودم که آنها چه هنگام پرواز خواهند کرد. دست نرم نسیم چرخش بالهایشان
به گونه هایمان کشیده می شد و تو می ترسیدی بارست که ترس، مغلوب خواهد شد من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای
آذری ننشسته ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی است. گریز از هرآنچه که اجبار توجیه می کند. بیا بگذریم هلیا! درد تن، درد روح را سبک تر می کند. و روزهای
جمعه، طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است؛ اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب،
گم کرده ام. جمعه رنگی ست مانند همۀ رنگ ها؛ مخلوط رنگ هاست تو از صدای غربت، تو از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می
ترسی؟ هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن
هردم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و- برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را
افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد.
امکان فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون
آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می
کند، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می
کند. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است.بسا که "خواستن" از
تمام امکانات گدایی کند؛ اما من آن را دوست دارم که به التماس نیالوده باشد نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر
است. تحمل اندوه از گدایی همۀ شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه
بخواهد به تکدی حیات برخیزد نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا
تنها مجرمان التماس خواهند کرد و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به
خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم . خواب. تنها خواب هلیا! دستمال های مرطوب تسکین دهندۀ دردهای بزگ نیستند. اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا بسوی ایمان به تقدیر
می راند. اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می
بیند . شاید،شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ییم... نمیدانم
![]() پر کن پیاله را نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط سارا | ![]() پر کن پیاله را کین ناب آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پی هم می شود تهی ، دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد ... من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بی کران عالم پندار ، رفته ام تا کوچه باغ خاطره های گریز پا؛ تا شهر یاد ها دیگر شراب هم ، جز تا کنار بستر خوابم نمی برد... هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دور دست ، پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد ... ![]() بعد مرگ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط سارا | ![]() بدرود يار! وعده ي ديدار،بعد مرگ بوس و کنار و بزم بي اغيار ،بعد مرگ غمگين مشو ،که تازه چو گل ميکند تورا بر گور ما سرشک تو اي يار ،بعد مرگ گفتم به وقت مرگ نهم سر به دامانت نگذاشتي ،گذاشتم اين کار، بعد مرگ گلبرگ نسترن نشود جز نصيب باد گل گشت باغ و گلشن بي خار ،بعد مرگ بر گورها زنان سيه پوش ديده اي گريان و سگوار و وفادار ،بعد مرگ؟ در زندگي اگرچه تورا خار کرده يار از جان عزيزتر شوي اي خار ، بعد مرگ در حيرتي که دشمن جان تو يار توست؟ بگذر ،که فاش ميشود اسرار ،بعد مرگ پرسي چرا گلايه ندارم ز جور دوست؟ اي دوست! اين مشاجره بگذار ، بعد مرگ مگزار گل بجاي قدم بر مزار من روح مرا به خيره ميازار ،بعد مرگ با صد هنر چرا نشدم کامياب از او؟ بگذار اين حديث دل آزار بعد مرگ سرنا خيال باز و مرنج از غرور او بر پاي خود فتاده اش انگار ،بعد مرگ ![]() ای خدا خیلی دلــــــــــــم خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گرفته نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 توسط سارا | (قيصر امين پور)تقسيم عادلانهمن همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستي. پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند، من کار مي کنم و درس نمي خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است: سود آن براي تو ، دود آن براي من. من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني. من بار مي کنم ،تو انبار مي کني. من رنج مي برم،تو گنج ميبري. من در کارخانه ي تو کار ميکنم. و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست: وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي، وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي، وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي. من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه کارها به نوبت است: يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني، روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم. من در کارخانه ي تو کار مي کنم کارخانه ي تو بزرگ است. اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد، از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست. کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است. و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است، در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود. در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند. در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.![]() اخبار و اطلاعات وب نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 توسط سارا اخبار تبلیغات و اطلاعات سایت
![]() استعفا نامه نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 توسط سارا | بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه
مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوان م آن را بخورم. مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستان م بستني بخورم. مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم. مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقت ي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم. مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند. مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم . مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم، نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از نفرت، دلتنگي، خبر هاي ناراحت كننده، سردرگمي،افراد دروغگو و دورنگ و................ مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به... اين دست چك من،كليد ماشين،كارت سوخت ، اعتباري و بقيه مدارك،مالشما. من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم ![]() هنوز..؟ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط سارا | آن روز با تو بودم امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم - بي تو بودم امروز كه بي توام
- با توام ![]() عطر و طوفان نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط سارا | فروغ فرخزاد شعر فراموش شده اي از فروغ فرخ زاد که در کتابهايش نيست بادها چون به خروش آيند عطرها دير نمي پاينداشگ ها لذت امروزند يادها شادي فردايند
بر لبم شعله ي آهي شد سفر عمر چو پيش آمد بهره مند توشه ی راهی شد
یا خود از بند غمم می زست گره ای بود که در قلبم اسمان را به زمین می بست
با می هستی من آمیخت برگ لرزان امیدم را بر سر شاخه ی شعر آویخت
که تنم در تب آن میسوخت سوزنی بود که بر لبهام لب سوزان تو را می دوخت
با من آن عشق نهانی نیست باز در خلوت من زان یاد نیست شامی که نشانی نیست
بر من خسته روا باشد لیک در مذهب من دانی؟ گله از دوست خطا باشد
کس بر آن پنجه نمی ساید گنه از شدت طوفان هاست عطر اگر دیر نمی پاید!
![]() عشق آزادي است. نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 توسط سارا | استاد پائولو كوئليو ميگه
آدم ها به هم گل مي دهند چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است
كسيکه سعي کند صاحب گلي شود پژمردن زيباييش را نيز مي بيند اما اگر به همين بسنده کند که گلي را در دشت بنگرد همواره با او مي ماند چون آن گل با شامگاه با غروب خورشيد با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است. جنگل اين را به من آموخت که تو هرگز مال من نمي شوي و براي همين تا هميشه تو را خواهم داشت. تو اميد روزهاي تنهايي من ، اضطراب لحظه هاي ترديد من و يقين لحظه هاي ايمان من بودي. تو براي رهايي من از اسارت مخلوق خودم آمدي تا بگويي که آزادم. همواره به ياد دارم که عشق آزادي است. تمام زندگي ام به ياد تو خواهم ماندو تو هم اين طوري ماغروب ها پنجره هاي باراني و چيزهايي را به ياد داريم که هميشه خواهيم داشت
چون نمي توانيم صاحب آن ها شويم
![]() یادگار دوست نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 توسط سارا |
سلام بچه ها خوبین ؟
خوش میگذره؟ امروز من به یه چیزه مهم پی بردم فهمیدم که داشتن دوستای خوب تو زندگی از همه چیز قشنگتره دوستای واقعی خیلی قشنگه دوستایی که پشتتنو دوستت دارن خوشحالم که همچین دوستایی دارم تا حالا اینقدر زیاد به این موضوع پی نبرده بودم امروز یقین پیدا کردم فهمیدم دنیا خییییییییییلی بزرگتر از اون چیزیه که فکر می کردم تا بعد شاد باشین دوستتون دارم
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن آنم بستان ********* من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم المیترا می دانست که عشق هرگز نمی رود عشق گر چه تنهاست اما برای همیشه می ماند ![]() فلا ني تو كه اين جو ري نيستي نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386 توسط سارا |
فلاني...؟ ![]() نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 توسط سارا | ![]() تو ظریفی مثل گلدوزی یک دختر عاشق
...
تو چراغی ، من شب که به نور تو ، کتاب دل تو و کتاب دل خود را که خطوط تن توست ..
خوش خوشک می خوانم
... تو درختی ، من آب
...
مثل وقتی که سخن می گویی ، مثل هر وقت که بر می گردی ... از کوچه به خونه
مثل تصویر درختی در آب ..روی کاشانه ، در چشمان منتظرم می رویی
![]() يکي بود ، يکي نبود، نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 توسط سارا | ![]() به ضیافت زندگی می روم
در سبد شادمانی هایم
یک دسته گل دارم
مقداری رایحه
یک مشت صفا
می روم تا ضیافت زندگی را
با اینها بیارایم
![]() نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385 توسط سارا |
باز در دورترین نقطه خاک تنها نشسته ام.
![]() نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 توسط سارا | ![]() نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم... چقدر این زندگی زیباست که من بعد از چه طولانی زمانی ، يافتم عشق و تو را با هم. تو را من دوست میدارم - اگرچه خوب میدانی وگرچه در غزلهایم به تأکید فراوان گفته ام این را – تو را من دوست میدارم و با تو زندگی زیباست و بی تو زندگانی .... بگذریم از این سخن ... بیجاست ! برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود، اگر بهارمی دانست، برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید که با آن خیر مقدم گویمت اما نمیدانست گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است - و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! – پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند تنت چون ديدگانت سرد و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا. غروری سهمگین و وحشت آور بود، که از چشم تو می بارید و من با خويشتن گفتم: « چگونه این غرور شرمگین را بوسه باید داد؟! » - که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود - « تو را من دوست می دارم ! » و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من. تمام داستان اين بود. « تو را من دوست می دارم)) توهم … آیا … مرا … » اما … سؤالم چشم در راه جوابت ماند و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛ سكوتی سخت وحشت زا، که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم ولی جرأت به خود دادم و یکبار دگر – آرامتر اما - زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم و با شرم از غرور خويشتن گفتم: « تو را من دوست می دارم، تو هم ... آيا ... ؟!» ولی اینبار تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت و استنباط من از گردش خون در رگت این بود: « تو را من دوست می دارم! » به دستت دست لرزانم گره میخورد خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد و او سرهای ما را سوی هم می برد و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت صدای عقل میگفت: « ايندو را از هم جدا سازید ! » صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید » و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم و بعد از آن هم آغوشی خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد! و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت - همان سهمی که بی او زندگی هیچ است همان سهمی که بی او جسممان مرده است - و دیگر سرنوشت روح نا معلوم! که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم - همان سهمی که بی او ... عشق آيا سرد می گردد ؟!! – و من انديشه کردم…. عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود – و من … آری … نفسهای تو را در سینه میدادم و این سهم بزرگی بود ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو و خوابی بود و من باور نمیکردم بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا! و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!! و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟! به هر تقدیر شیرین بود به هرصورت گوارا بود شرابی که من از لبهای تو چیدم تمام خوشه هایش را و با انگشتهایم خوب افشردم تمام دانه هایش را و در چشم تو نوشیدم تمام جرعه هایش را و در آغوش معصوم تو سر کردم تمام نشئه هایش را و زيبا بود ؛ نه با اندوه باید ماند نه غم را باید از خود راند بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم... چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ، يافتم عشق و تو را با هم. تو را من دوست میدارم - اگرچه خوب میدانی تو را من دوست میدارم و با تو زندگی زیباست و بی تو زندگانی .... بگذریم از این سخن ... بیجاست ! برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود، اگر بهار می دانست، برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید که با آن خیر مقدم گویمت اما نمیدانست گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روزبهار است - و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! – پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند تنت چون ديدگانت پراحساس و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا. غروری سهمگین و وحشت آور بود، که از چشم تو می بارید و من با خويشتن گفتم: « چگونه این غرور شرمگین را بوسه باید داد؟! » - که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود - « تو را من دوست می دارم ! » و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من. تمام داستان اين بود. « تو را من دوست می دارم)) توهم آیا مرا » اما سؤالم چشم در راه جوابت ماند و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛ سكوتی سخت وحشت زا، که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم ولی جرأت به خود دادم و یکبار دگر آرامتر اما - زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم و با شرم از غرور خويشتن گفتم: « تو را من دوست می دارم، تو هم ... آيا ... ؟!» ولی اینبار تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود: « تو را من دوست می دارم! » به دستت دست لرزانم گره میخورد خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره میزد و او سرهای ما را سوی هم می برد و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت صدای عقل میگفت: « ايندو را از هم جدا سازید ! » صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزید » و ما عمداً صدای عقل را از گوش می راندیم و بعد از آن هم آغوشی خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد! و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم - نفسهایت - همان سهمی که بی او زندگی هیچ است همان سهمی که بی او جسممان مرده است - و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!گ که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم - همان سهمی که بی او ... عشق آيا سرد می گردد ؟!! – و من انديشه کردم…. عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود – و من … آری نفسهای تو را در سینه میدادم و این سهم بزرگی بود ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو و خوابی بود و من باور نمیکردم بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا! و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!! و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟! به هر تقدیر شیرین بود به هرصورت گوارا بود شرابی که من از لبهای تو چیدم تمام خوشه هایش را و با انگشتهایم خوب افشردم تمام دانه هایش را و در چشم تو نوشیدم تمام جرعه هایش را و در آغوش معصوم تو سر کردم تمام نشئه هایش را و زيبا بود ؛ و بی اندازه زيبا بود خواب روح ِ بيدارم و احساس جدیدی بود این در خواب بیداری! و این آغاز خوب داستان شادمانی بود و این سرفصل شیرین جوانی بود چه فصل بی نظیری بود نفسها اظطراب انگيز بدنها سرد و شهوتناک هوای بوسه ها شرجی زمین بوسه ها سوزان و ما – از يكدگر سرشار – چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم! که لذت ترس را می کشت و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم چه دلمرده است رنگ عصمت دلها زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم و هرگز هم نفهمیدم کدامین ورد باعث شد تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی برای خویش بردارم؟! کدامین نیمه شب دست دعایم را خدا پراستجابت بر زمین آورد؟! کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟! ولی امروز میدانم که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم: « تو را من دوست میدارم ؟! » دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم و در پاسخ به این تردید و در حالی که لبها بی صدا بودند تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد: « آری ... دوستت می دارم! » و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز پیام بوسه ها را درک میکردم و آیا « دوست میدارم » همین احساس را در خویش میگنجاند؟! - یقیناً پاسخش منفی است که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود و « خواهم داشت » شاید بیشتر ... شاید ! » که تا امروز کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد و شاید... « بی تو نتوان بود » ... شاید ... بهترین باشد. – و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » جمله ای زیباست هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم وگرچه بوی تو روی تنم مانده است و گرچه در سکوت کوچه میبینم تو را ، آرام در رفتن دلم اما برای دیدنت تنگ است... و بعد از تو سکوت خانه سنگین است و پیش از تو، سکوت خانه سنگین بود! کدامین شعر من گویاترین شعر است برای بی صدا بودن ؟! کدامین شعر من وقتی سکوت و انزوایم را بیاغازم تو را آرام خواهد کرد؟! و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا ... هرگز!! و بی تو بودن اینک نیک دشوار است و گاهی از خودم پرسیده ام: « آیا تو را هم مرگ خواهد برد؟! و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! » و اما خوب می دانم که بی پاسخ ترین پرسش و بی پرسش ترین پاسخ برای آدمی مرگ است!!! و روزی می رسد آن لحظه آخر - یکی از ما دو خواهد مرد! – و ما بی هم ... چگونه می شود ... هرگز! و اینگونه به جبر عشق من بر آخرت مؤمن ترین گشتم و رستاخیز بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است و این فرصت که بعد از مرگ شاید ما دوباره پیش هم باشیم به آن ایمان و این اقرار می ارزید و با این دید ، محشر ، روز زیباییست و با این وعده دوزخ ، بهترین مأواست و تصنیف بلند عشق تو امروز در اوج خویش می رقصید و من – تصنیف ساز عشق تو – امروز تو را در اوج ِ تو دیدم و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟! » و از اعماق قلبم شادمان بودم و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم : نه با اندوه باید ماند نه غم را باید ازخود راند تقدیم به دوست خوبم
ع.ز
![]() ![]() گریز و درد نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 توسط سارا |
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق اتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته بخود ابرو دهم رفتم مگو که چرا رفت ننگ بود عشق من ونیاز تو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به اغوش سرد هجر ازرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من نگیر میخواستم شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به قفس خسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
![]() من در انتظارم نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385 توسط سارا |
براستی اين تقدير من است ![]() گل سرخ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 توسط سارا |
گل سرخي به او دادم گل زردي به من داد
![]() زمستون نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 توسط سارا |
زمستون تن عریون باغچه تو بیابون درختا با پاهای برهنه زیر بارون نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون ******************** زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه بهاره زمستونا برای تو همیشه تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه ی چشم انتظاری گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون گلای کاغذی داری تو گلدون تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
![]() دارووو ندارم مال تو نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 توسط سارا |
سر روی شونه هام بذار دل به صدای من بده آهوی دل نازک من ای به ترانه تن زده دارو ندارم مال تو تو بد به قلبت راه نده وقتی تموم خوبیا از تو چشات شعله زده ***************** دارو ندارم مال تو هر چی که دارم مال تو صدای سازم مال تو هر چی می ازم مال تو ************************************ ای تو بهونه واسه ی گریه های یواشکی ای تو تموم سادگی مثل روزای کودکی میخوام که سقفمونو با ستاره اندازه کنم می خوام که تا ته چشات از تو نفس تازه کنم دار و ندارم مال توووو..... ![]() بخواب هلیا پر کن پیاله را بعد مرگ ای خدا خیلی دلــــــــــــم خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی گرفته استعفا نامه هنوز..؟ عطر و طوفان عشق آزادي است. یادگار دوست فلا ني تو كه اين جو ري نيستي يکي بود ، يکي نبود، گریز و درد من در انتظارم گل سرخ زمستون دارووو ندارم مال تو شهر عشق |
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |